سلامتی خودم ...

همین طور که منتظر نشسته بودم توی سرویس تا راه بیافتد، یکدفعه صدای یک پسری را از پشت سرم شنیدم. ظاهرا داشت با پدرش درباره ی وامی که از دانشگاه قرار بود بگیرد صحبت میکرد. از آن طرف خط معلوم بود پدرش بهش میگفت چکار کند و چی بگوید. پسر تمام مدت میگفت "آهان ... باشه ... جشم" ... بعد بین صحبت هاش از پدرش سوال میپرسید و دست آخر هم گفت "بابا حالا اگه گیر کردم بازم اونجا که رسیدم بهتون زنگ میزنم بگید چکار کنم" ...

گوشی را که قطع کرد لبخند زدم ... سلامتی خودم که سال هاست یکه و تنها بدون هیچ پشت و پناهی، بدون هیچ دست پدرانه ای یا حتی زبان دلداری دهنده ای توی این دنیای بی در و پیکر خودم را کشیدم بالا. 

سلامتی خودم که تمام استرس روز اولی هامو، بار اولی هامو، یکه و تنها به دوش کشیدم و هیچ کس نبود که بفهمد یا مسیر را نشانم بدهد یا همپایم باشد. 

سلامتی خودم که هر وقت رفتم اردو بدرقه ام تاکسی تلفنی بود و وقت آمدن، پیشوازم تاکسی تلفنی.

سلامتی خودم برای تمام این سال های بی پدری که خم به ابرو نیاوردم و هیچ کس حتی صمیمی ترین دوست زندگیم هم نفهمید که بابا ندارم و برای آن همیشه خاطرات و سفر ها و آخر هفته هارو با یک بابای ناشناس که این وسط مثلا فلان حرف را زد یا فلان چیز را برایم خرید، انداختم وسط تعریف هایم.

سلامتی خودم که وقتی رفتم سر کار و گفتند رضایت نامه از طرف پدر باید بیاوری رفتم با دست چپ فرم را پر کردم و امضای الکی کردم و تحویل دادم. 

سلامتی خودم که هر وقت دوستام پرسیدند واسه روز پدر چی خریدی؟ بابات واسه تولدت چی خرید؟ بابات اجازه میده بری فلان جا؟ خواستگار که اومد بابات چی گفت؟ بابات بازنشست شد؟ با بابات راحت تری یا مامانت؟ تو هم مثل من بابایی هستی؟ بابات این پسره رو ببینه چی میگه؟ "جواب" دادم!

سلامتی خودم که "جواب" را گذاشتم جای تک تک سکوت ها، تک تک گریه ها و بغض ها و درد و دل هایی که می شد کرد اما در عوض "جواب" دادم. سخت بود، ولی "جواب" دادم.

سلامتی خودم که چه شب هایی سرم را کردم توی بالش و برای بی پشت و پناهیم زار زار گریه کردم ... 

سلامتی خودم که یک جنگجو بار آمدم. 

 

/ 0 نظر / 35 بازدید