کارت بلیط

 

هفته پیش که سوار اتوبوس شدم. از این کاتالوگ های کارت بلیط میدادند. دختره وسط اتوبوس ایستاده بود و داشت توضیح میداد. همه هم دهن ها باز. بدم میاد از این همه عقب افتادگی. نمی دونم باید الان به خاطر این اتوماسیونشون خوشحال باشم یا گریه کنم برای این دستاورد 30 ساله!

حالا بلیط های کاغذی دیگه جمع شده. هیچ باجه ای بلیط نمی فروشه. فقط کارت بلیط، 2000 تومان.

چند تا بلیط از قبل تو کیفم بود. از اتوبوس که پیاده شدم رفتم بلیط را بدهم که دختری که جلوم بود با یه نازی ( ناز که نه یه فرم جالبی بود دوست داشتم. حالتشو دوست داشتم.) کیفشو جلوی دستگاه گرفت و صدای بوق.

 یه لحظه انگار تو سلف دانشگاه بودم. یک آن تصویر کیف پول هایی که جلوی دستگاه رزرو غذا میگرفتند و اون مستطیل شطرنجی و بعد خونه های مربعیه هفتگی جلوی چشمم اومد. یادش بخیر. چه زود گذشت.

البته که برای غذاهاش دلم تنگ نمیشه. به خصوص مرغش! به خصوص قیمه اش با اون کدوهایی که به چه زشتی قاطیه قیمه ها تو ذوق میزد، به خصوص ماکارونی بی رنگ و بی نمکو بی مزه اش.

 اما شاید یه کم برای ماهی اش . که درسته کباب شده بود و رو برنج ها خوابیده بود. یا شاید برای جوجه کبابش که تو سیخک های چوبی ردیف شده بودند، یا شاید برنج و عدسش فقط و فقط روزی که ک رو ب ی اومد دانشگاه. با ساندیس روش!

اما حتما دلم برای صفش تنگ میشه. برای شار‍ژ کردن کارت، برای رزرو غذا، برای دیس های استیل چک و چوله اش، برای قاشق چنگال های کثیف و خم شده اش. برای چونه زدن واسه ته دیگ ، یا خم شدن توی سطل پرتغال های بی ریختش.

دلم حتما تنگ میشه برای پارچ های استیل روی میز که وقتی با چه ولعی به سمتش میرفتیم تا رفع عطش کنیم هیچ وقت پر نبود، برای نمکدون های در قرمز و سماق پاش های استیلش. دلم تنگ میشه... حتما دلم تنگ میشه ... برای روزهایی که می نشستیم و تمام لحظه های اضطراب کلاس ساعت بعد را با هم دیگه قسمت میکردیم. حل تمرین های صنعتی را از روی هم کپی میکردیم. آینه ها را در می آوردیم و آرایش کهنه شده صبحمان را نو میکردیم. رژلب پاک شده بعد از ناهار رو تمدید میکردیم. مقنعه را مرتب میکردیم و واسه صورت همدیگه نظر میدادیم. که

خوبی ... فقط یه کم مقنعه اتو ... اینجاشو صاف کن... آهان ...خوب شد... خوبه دیگه دست نذار

دلم برای همه اشون تنگ میشه.

حالا اون دختر، اون طرف ایستاده و داره با یه نازی ( ناز که نه یه فرم جالبی بود دوست داشتم. حالتشو دوست داشتم.) کیفشو جلوی دستگاه میگیره و من این طرف، با یه دنیا تصویر و خاطره ...

یادش بخیر.


/ 0 نظر / 33 بازدید