انتظار

یادم میاد یک روزی یک جایی شنیدم آدم ها برای رشد کردن نیاز دارند که شکست بخورند. برای آنکه مغزشان بزرگتر شود باید شکست بخورند تا بتوانند خودشان را با محیط وفق بدهند و بعدها با مشکلات بزرگتر بتوانند دست و پنجه نرم کنند. یادم میآید یک روز دیگر هم یک جای دیگر خواندم که دایره ی مشکلات انسان ها به ظرفیت پذیرش مغز آنها بستگی دارد یعنی محال است یک نفر بیشتر از ظرفیت و تحملش مشکلی برایش پیش بیاید و بعد از هر پیروزی این دایره وسیع تر میشود و مشکلات بعدیش بزرگتر. برای همین است که مشکلی که برای یک نفر به وجود می آید ممکن است از نظر یک نفر دیگر یک بازیه بچه گانه باشد چون آن آدم قبلا دایره اش را وسیع تر کرده است. همه ی ما وقتی به عقب بر میگردیم از اینکه روزی برای مسئله ای آنقدر گریه کردیم یا ترسیدیم یا فکر کردیم دنیا تمام شده به خودمان میخندیم. میگوییم "هه !عجب احمقی بودما" اما جالب است که همین الان برای مشکلاتی که داریم با آنها دست و پنجه نرم میکنیم این حس را نداریم  و فکر میکنیم که دنیا تمام شده است. درست عین یک غول باهاش میجنگیم ریاضت میکشیم شب ها کابوس میبینیم مرتب قلبمان میزند و یک لحظه از فکرش بیرون نمی آییم و وقتی تمام شد فقط از اینکه زنده ماندیم خوشحالی میکنیم نه برای اینکه پیروز شدیم.

باید قبول کنیم که این روزها دوستی ها شکل دیگری گرفته. رابطه ها بر اساس منفعت است و هیچ کسی چشم ندارد پیشرفت یا خوشحالیه یک نفر دیگر را ببیند حتی اگر صبح تا شب توی گروههای مجازیشان برای هم آروزی روزی شاد یا دلی گرم کنند. در هر موقعیتی که قرار میگیریم تجربه میکنیم و با خودمان میگوییم دیگر گول نمیخورم دیگر فلان کار را نمیکنم اما دوباره در یک موقعیت جدید یک چک دیگر تو گوشمان میخورد و برق از سرمان میپرد. هر چه سنمان بالاتر میرود توی کار و مراتب علمی بالاتر بیشتر ضربه میخوریم و صورتمان از سیلی سرخ تر میشود. این وسط فقط با خودمان میگوییم این دیگر آخرین بار است دیگر خودم را درگیر نمیکنم. دیگر دلم نمیسوزد دیگر ... اما انسان ناگزیر است از ارتباط. تنهایی در همه جا انسان را خشک میکند می خواهد در روابط عاطفی باشد می خواهد کار باشد می خواهد درس و دانشگاه. همه ی ما بعد از سال ها زمین خوردن و دوباره ایستادن و به قول اون گفته ی اول تطابق با محیط شدنمان! به جایی میرسیم که به این جمله ی "آرامشی که اکنون دارم مدیون انتظاری است که دیگر از کسی ندارم" میرسیم و عمیقا در ان غرق میشویم. اما من یکی هنوز مانده تا بهش برسم. هنوزم فکر میکنم انتظار دارم. امید دارم. و این دو تا کلمه برایم درونی نشده. هنوز دارم اون بیرون دنبالش میگردم. و این را خوب میدانم تا چیزی درونی نشود محال است آرامش به سراغم بیاید.

همه ی این ها را گفتم تا بگویم که از یک دوستی سر یک قضیه ای دلگیر شدم و حرفش از یک جای دیگر به گوشم رسید و دو سه روزه خیلی ناراحت شدم اما امروز که داشتم کانتکت های گوشیم را بالا پایین میکردم به اسمی رسیدم که هر چه فکر کردم یادم نمی آمد کی هست و بعد از اینکه گوشی را گذاشتم و چند ساعتی مشغول شدم یک دفعه یادم افتاد که ای وای این همونیه که گفت من به پول نیاز دارم و من بلافاصله برایش ریختم به حساب و بعد دیگر پیدایش نشد و خطش را خاموش کرد و چون دوست دوران لیسانسم بود هیچ آدرس و نشانه ای هم ازش نداشتم و خیلی از این کارش ناراحت شده بودم نه به خاطر پولش چون اصلا ارزش پولی نداشت که بخوام برایش غصه بخورم فقط از اینکه به شخصیتم توهین شده بود و نکرده بود بهم زنگ بزنه که من ندارم بدم و اینطوری مثل دیوانه ها فرار نمیکرد! اصلا ارزش نداشت پولش که بخواهد عین کلاه بردارا رفتار کنه! این همان بود و من عجیب این آدم را با این که هفته ها درگیر شده بودم و ناراحت، یادم نمیآمد! اینقدر خوشحال شدم باورم نمیشد فراموشش کردم و اصلا اسمش را که دیدم حتی یادم نمی آمد کیه چه برسد به اینکه فکر کنم با من چه رفتاری کرده! بعد یاد همین ناراحتیه چند روزه ام افتادم. برای مامانم که با حرص تعریف میکردم و به خودم میپیچیدم که من اینقدر برای این آدم خوبی کردم اینقدر فلان اینقدر بهمان برگشت بهم گفت کی ضرر کرد؟ متوجه سوالش نشدم. گفتم یعنی چی؟ گفت یعنی تو چی از دست دادی؟ یه کم فکر کردم گفتم خب هیچی گفت خب به نظرت اون چی از دست داد؟ گفتم نمی دونم ... گفت اون یه دوست خوب رو از دست داد ... اون چیزی رو از دست داد که این روزا سخت بدست میاد ... معرفت ... گفت من شاهد بودم که چقدر برای اینکه کارش درست بشه دائما به این و اون زنگ میزدی و برایش وساطت میکردی چقدر سر کارش بهش زنگ میزدی و گریه و زاریش رو گوش میدادی و آرومش میکردی ... چقدر برای اینکه از فکرش دربیاد باهاش بیرون میرفتی و حواسش رو پرت میکردی و از خودت هم حرفی نمیزدی که داغ دلش تازه نشه ... همه ی اینا یعنی معرفت ...

حرفای مامانم را که شنیدم لبخند زدم و با خودم گفتم راست میگه عیبی نداره یه روزی همه ی این ها میشه خاطره. 


/ 3 نظر / 36 بازدید
ندا

چقدر من از این پستت یاد گرفتم. واقعا ممنون. [قلب]

مترسک

مشابه همین قضیه تازگیا برای خودمم اتفاق افتاده :|

ح3ین

ما برای رشد به نور محتاجیم...