زندگی گروهی – قسمت اول

 

فک میکنم بهترین قسمت سال 93 جام جهانیش بود و مطمئنم وقتی این سال تموم بشه پر رنگ ترین قسمت سال همین اتفاقه. از یک سال پیش لحظه شماری میکردم واسه جام جهانی و ذوق اینو داشتم که دیگه درسی در کار نیست که همزمان بشه با مسابقات و این بیشتر سر کیفم می آورد! از یکی دو ماه مونده به شروع که دیگه داشتم از دست میرفتم. من به شدت فوتبالی هستم و اونم به خاطر اینه که با برادرم بزرگ شدم و بیشتر اوقات به جای مامان بازی باید شلوار می پوشیدمو به اصرار توی ظهر تو سرما تو گرما می رفتم تو کوچه و دروازه بان می شدم چون همیشه یه یار کم داشتن و من باید جورشو میکشیدم! بعدها از سمت دروازه بانی به پست دفاع رسیدم و وقتی که یه کم وحشی تر شدم به حمله ارتقا درجه پیدا کردم. این شد که آروم آروم فوتبال جای خودشو تو بازی های من باز کرد و من گاها حتی به مامان بازی هم ترجیحش میدادم شاید چون با فوتبال همبازی داشتم و هیجانش چند صد برابر بود اما برای مامان بازی تنها عروسکمو زیر بغل میزدم و بساط اسباب بازی مامان بازیامو کنار دیوار پهن میکردمو و تنهایی شروع میکردم به تر و خشک کردن بچه ام! علاوه بر اون با فوتبال از فرصت طلبیه مامانمم که به بهونه ی اینکه عروسکت سبزی و میوه می خواد بهم یه زنبیل دو برابر خودم میداد میرفتم سیب و پرتقال و سبزی خوردن می خریدم و دو تا پرشو بهم میداد تا به عروسکم ناهار بدم هم خلاص میشدم.

بله ... تاریخچه ی فوتبالی شدن من اینطوری بود ... یادش بخیر وقتی مامانم خونه بود و نمیذاشت بریم بیرون با داداشم فوتبال بازی میکردیم. دو طرف هال که دو تا در پذیراییمون بود و تمام قد شیشه و همیشه به اندازه ی یه توپ شکسته بود پذیرایی از توش پیدا بود. شیشه انداختنای اون موقع هم ارزون بود. هفته ای یکبار بابام شیشه انداز رو میآورد و شیشه هایی که خرد کرده بودیمو جا مینداخت و دوباره شنبه روز از نو روزی از نو. نه مامانم نه بابام هیچوقت به شیشه شکستنای من و داداشم خرده نمی گرفتن. بابام هر وقت از سر کار میومد و میدید شیشه اندازه توپ سوراخ شده! یه نگاه میکرد و سرشو به علامت تاسف تکون میداد و میرفت مامانمم فقط کفگیر به دست با جیییییییییغ از آشپزخونه بیرون میومد و میگفت صدا چی بود وقتی میدید خودمون سالمیم برمیگشت. علت خرده نگرفتناشون هم فقط به خاطر این بود که معدلمون خوب بود و این برای مامان بابام کافی بود که حتی اگه نصفه خونه رو هم آتیش بزنیم حواسمون به درس خوندمون هم هست و این شیطنت ها نادید گرفته میشد ... یادش بخیر ... پر رنگ ترین قسمت خاطرات ذهنم مربوط به همون 11 سال اول زندگیمه که چقدرررررررر بهم خوش گذشت ... چقدر بازی میکردیم با داداشم ... سیر نمی شدیم ... باتری بازی، ان بی ای، شکار جک و جونورای زاینده رود و تشریحشون! دوچرخه سواری ...اووووو فکرشو که میکنم میبینم چقدر بچگی کردیم چقدر خندیدیم چقدر رها بودیم از هر تفاوتی که زندگیمون با بقیه داشت و چقدر حواسمون بهم دیگه بود ...  

 

ادامه دارد ...

 

  
نویسنده : دختر مشرقی ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩۳