مثلا می شد دکتر مشرقی ...

دارم به این فکر میکنم که من هیچوقت این جایی که الان هستم رو برای خودم تو ذهن خودم نقاشی نکردم ... غلط کرد هر کی گفت تصویر گریه ذهنی ... من از 18 سالگی با مزخرفات اون مرتیکه ی شیاد آقای رابینز آشنا شدم و مو به مو هم توصیه های مسخره اشو انجام دادم ... کو ... من کی می خواستم تو سن 26 سالگی فوق لیسانس حسابداری بخونم و تو یه دیوونه خونه کار کنم ... کدوم هیولایی آرزوهای منو خورد؟ من که اصلا رشته ام تجربی بود و عشق جک و جونور ... این عددای لعنتی کجا بودن که عین کرم صب تا شب جلوی چشمم می لولن ... من تو رویاهام الان باید دکتر باشم ... یه شوهر خوش تیپ و خوشگل و مهربون داشته باشم با یه پسر سیاهو مو فرفری که راه میره و به همه لگد میزنه ... اینجایی که هستم بیشتر شبیه یه کابوسه حتی کاریکاتور اون آروزهامم نیس ... از اینکه دو روزه دارم پاورپوینت مسخره ی دمینگ با اون خزعبلاتی که درباره ی مدیریت گفته آماده میکنم حالم از خودمو زندگیم بهم می خوره ... اوووووف ... تف به این روزگار ...

 

  
نویسنده : دختر مشرقی ; ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ آبان ۱۳٩٢