این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت

فک میکنم امروز روز خوبی بود. پر از کار و پر از آرامش در حین کار! از این روزا برای من کم پیش میاد. با خودم گفتم مثل چند روز پیش از سر کار که میام برم بیرون برای خرید. خرید که نه. راستش به اسم خرید بیرون میرم ولی من هیچوقت برای عید چیزی نمی خرم. چون معمولا لباسایی که می خوام، تابستون از حراجیای فروشگاههای مارک میخرم و عید که میشه فقط وسائل سفره هفت سین و یه شال میخرم. این سنت چندین ساله ی منه و امسال هم مستثنی نخواهد بود.

 اما به قصد خرید بیرون رفتن تنها بهانه ایه برای قدم زدن. این روزها هوای اصفهان محشره ... قدم زدن لابه لای مردمم به من جون میده. نگاه کردن به این چشم های پر از امید، پر از خنده بهم گرما میده ... این صحنه ها رو تو شهرمن کمتر میشه دید. شهر من شهر پر غصه ایه. این شهر سالهاست که تنها شده. که غمگین شده. شادیه وجودش که خشکید. هواش که جهنم شد از آلودگی. مردمش خسته شدن. اما این شهر الان زنده شده ... ممممم ... این شهر الان دیدن داره ...  محاله من این روزها ... این شبها ... این لحظه هارو از دست بدم ... خیابونای این شهر منو دیوانه میکنه ... این شبها فقط باید تو خیابوناش راه بریو توی صورت مردمش نگاه کنی ...

امروز اما برخلاف این چند روز تصمیم گرفتم یه کم آروم بگیرم ... بمونم خونه و یه دستی به سرو روی اتاقم بکشم به لپ تاپم به کیفم به ناخنم خلاصه بمونم خونه و برای استراحت پشت پنجره بایستم و همین طور که چاییه داغمو می نوشم به صدای هیاهوی خیابونای شهرم گوش بدم ... هوای این شهر این روزا منو عجیب عاشق کرده ...


 


  
نویسنده : دختر مشرقی ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢