شهر یک نفره!

من به وجود خصلت های مشترک توی چهره های شبیه به هم اعتقاد دارم. هر آدم جدیدی که وارد زندگی ام میشود، بلافاصله در ذهنم اسکن میکنم و با آدم های قبلی زندگیم مقایسه میکنم. جزء به جزء و بلافاصله تشخیص میدهم که بر اساس هر تکه از رفتار یا حتی اعضای بدنش چه ویژگی هایی دارد. مثلا حالت چشم، مدل کفش، عادت غذایی، حتی کلماتی که به کار میبرد. همه برای من پکیجی از چند رفتار تکراری اند. خیلی زود تشخیص میدهم که مثلا این لاف میزند. آن یکی با معرفت است یا این خیلی خوب است خیلی خیلی خوب ... اما عجیب برای من این همه آدمیست که شبیه به هم اند. به نظر من آدم ها اصلا پیچیده نیستند. رفتارها خیلی شبیه به هم است. به تعداد  انگشت های دستت که  آدم ببینی بعدی که میآید میبینی از هر کدام از قبلی ها یک چیزی را دارد. البته اگر نخواهی خودت را گول بزنی! خیلی کمیاب شده اند آدم های متفاوت. اصلا از بس این "متفاوت" ها کم شده اند دلمان میخواهد خودمان را گول بزنیم که نه این یک چیز دیگر است! اما دیر یا زود همه چیز دست به دست هم میدهد و همان جلد قدیمی را میزند توی صورتمان. چی دارم میگویم! حتی قیافه ها و لباس پوشیدن ها مثل هم شده آنوقت من منتظر یک آدم متفاوتم؟ برای لباس پوشیدن که هزار نوع انتخاب داری، برای چهره که هر کسی یک شکلی آفریده شده اینطور به کسادی تنوع خوردیم آن وقت من از رفتار حرف میزنم که اینقدر قابل تقلید است؟ اینها را ول کن. حوصله ی بحث ندارم. خودم خوب میدانم بیوفتم توی سیکلش بیرون آمدنم هیهات است! آدم جو گیر و ته و تو درآری مثل من فقط باید تیتری حرف بزند وگرنه همه را فراری میدهد.

داشتم میگفتم به نظر من آدم هایی که شبیه به هم هستند حالا چه ظاهری چه رفتاری، خصلت های یکسانی هم دارند. و این برای من غمگین است. من دوست ندارم قضاوت کنم. دلم نمیخواهد بدبین یا خوش بین باشم. دوست دارم ذهنم برای هر کسی که تازه میبینم سفید باشد. خودش بیاید و خودش را برایم تعریف کند. آرام آرام شخصیتش را در ذهنم بسازد. چند وقتی که گذشت بعد بگویم این آدم از این هاست که ... و توی این سه نقطه چیزهایی بگذارم که از هیچ آدم قبلی عاریه نگرفته باشم. اینکه تا میبینم میگویم این خودخواه است چون مثل فلانی ... این مهربان است چون مثل فلانی ... از عمق نگاهش، از مدل کفشش، از رنگ چشمش، همه چیز زود برایم لو میرود. زود نا امید میشوم یا الکی اعتماد میکنم.  این را دلم نمیخواهد.

کاش آدم ها اینقدر شبیه به هم نبودند. کاش برای سبک زندگی، طرز آرایش، مدل دماغ، تیپ و هیکل هر کسی حق کپی رایت داشتیم. کاش هیچ کس نمیتوانست شکل دیگری باشد. کاش هی همه تو یک جا نبودیم. اینقدر اسمهایمان توی هم نمیلولید. نمیدانستیم اینقدر، نمیفهمیدیم اینقدر. 

آنوقت شاید دنیای هیجان انگیز تری داشتیم. شاید آن وقت هر روز غافلگیر میشدیم.

شاید اینبار من مجبور نبودم این آدمی که فقط یک ساعت است آمده جلوی چشمم را به جرم شباهت نگاهش، به جرم شباهت چانه و لبش، به جرم لحن صدایش، خودخواه بخوانم. کاش از این غمگین نمیشدم. ناامید نمیشدم. 

 

  
نویسنده : دختر مشرقی ; ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٤