شبکه اجتماعی

“شبکه اجتماعی واو” از آن دست برنامه هایی بود که با آمدنش اتفاقات جالبی را رقم زد. چند ماه اولی که تازه توی این برنامه اکانت ساخته بودم خیلی نمیدانستم دقیقا جریانش چیه. تا اینکه یواش یواش گوشی ها هوشمند شد و همه صاحب آن شدند و بازارش داغ شد.

اولین بار زن یکی از پسرخاله هایم توی گروه خانوادگی ادم کرد و شد اولین گروه من در این شبکه اجتماعی. خود این گروه داستانی داشت. تمام دختر خاله پسرخاله ها اینجا بودیم به اضافه ی همسرانشان. این وسط چهار تا جاری و دو تا خواهر شوهر به هم افتاده بودند و من تک دختر خاله. جاری ها که تمام مدت در کمین ببینند رقیب چی میگذارد تا پیش خودشان تجزیه تحیل روانی اش کنند این چه مدلیست. حالا میخواستند بعد از ده دوازده سال تازه همدیگر را از روی جوک ها بشناسند! هر چند که هیچکدام نم پس نمیدادند. حالا این سکوتشان به یک طرف دعوا سر اسم گذاشتن گروه یک طرف دیگر. از آنجا که من تک دختر خاله بودم حق به جانب صبح به صبح که بیدار میشدم اسم گروه را عوض میکردم و دیگر پشت سر من شروع میشد. جاری ها هر کدام اسم را میچرخاندند. تنها فعالیتشان همین بود. زور شوهرانشان هم که به این ها نمیرسید. روزی نبود که درِ گوشی مان را باز نکنیم و نبینیم که اسم گروه عوض شده است. خلاصه یک فیلمی بود. یک روز میشد "مدرسه ی * موش ها" یک روز "بچه های کوه *آلپ"، یک بار"ما *با*حالا"، یک بار میشد "قورباغه های نی *ن* جا" ( در حالی که آنها لاک پشت بودند نه قورباغه! ) هر بار یک اسمی. تا اینکه آنقدر سطح فعالیت پایین آمدکه دیدم خیر این گروه، گروه بشو نیست و لفت دادم آمدم بیرون.

این وسط عضو گروه های دیگر هم شده بودم. بچه های سر کار، دانشگاه اصفهان (که همیشه لفت میدادم میآمدم بیرون دوباره ادم میکردند)، دختر پسر ارشد، دخترای ارشد خالی، گروه خانوادگی دوستانم، یک گروه آشپزی، گروه آرایشگرم و خلاصه روی هم شده بود هفت هشت تا گروه با پی ام های رگباری. هر دفعه هم یک ماجرا. یک بار عکس گ*ل*ی خانم را اشتباهی به جای اینکه بگذارند تو گروه دخترای خالی ارشد گذاشتند تو گروه دختر پسرای ارشد. وای ولوله شد. یکی از دخترها پرید به آن یکی که "این چه عکسیه گذاشتی خجالت نمیکشی؟" و حالا ما که یواشکی بهش گفتیم بابا این بنده خدا اشتباه کرد ضایش نکن، و بقیه دخترا که به تب و تاب افتاده بودیم و به خیال اینکه است*یک*ر بگذاریم این میرود بالا پشت سر هم دویست تا است*یک*ر گذاشتیم غافل از اینکه عکس و مد*یا ذخیره میشود توی گوشی! تا یکی از پسرها صدایش درآمد که " ای بابا اون از عکس گذاشتنتون اینم از این است*یک*ر گذاشتنتون بابا گوشیم هنگ کرد چتونه شما دخترا!" و ما که حسابی بورشدیم! دختر است دیگر ...

تو گروه های آرایشگری و آشپزی اوضاع بدتر بود. همه غریبه بودند و دستشان باز که راحت به هم بپرند و فحش را بکشند به همدیگر. یکی متن مذهبی میگذاشت آن یکی میپرید میگفت "وای تورو خدا اینجا دیگه دست از سرمون بردارین"، یکی بلد نبود، عکس بادمجانی که قبلی گذاشته بود را دوباره فوروارد میکرد صاحب عکس میآمد وسط که "این بادمجونو من درست کردم ماله منه تو چرا گذاشتی؟" یا مشاوره برای اینکه کدام رنگ مو را با هم قاطی کنند و آرایشگر که میپیچاند تا یک وقت نروند توی خانه خودشان موهایشان را رنگ کنند اینها هم میپریدند بهش که "خانوم برای اینکه بدونید ذکات علم نشر اونه!" ...

وااااای هر روز یک ماجرا. حالا این وسط خودم هم باید تمام این هفت هشت گروه را تغذیه میکردم وگرنه مدیر گروه اعتراض میکرد یا آنهایی که دوست بودند میگفتند "چیه ناراحتی؟ چیزی شده چند وقته فعال نیستی؟" بگذریم. دیگر به یک جایی رسید که دیدم خیر دارم دیوانه میشوم. هر بار یک نقشه ای میکشیدم. یک بار از روی گوشی پاک میکردم فقط روی سیستم میگذاشتم. یک بار برعکس، یک بار از گروه لفت میدادم دوباره ادم میکردند. یک بار تصمیم میگرفتم مطلب نگذارم فقط بخوانم. یک بار میگفتم بابا حالش را ببر روزی یک ساعتم برای این ها تایم بگذار. تا اینکه بعد از درگیری های فراوان طی یک اقدام ان*ت*ح*ا*ر*ی کلا از همه ی گروه ها بیرون آمدم و فقط دو تا گروه ارشد را نگه داشتم و از روی گوشی هم پاک کردم. ( که آمدم داستانش را گفتم تو یکی از پستام). تا اینکه باز دوستانم شروع کردند که "ما مگه چیزی گفتیم چرا از گروه بیرون اومدی؟" و باز ما یواش یواش اد شدیم توی چند تا از گروه ها و باز این شبکه اجتماعی را روی گوشی نصب کردیم.

درگیر شدنم هم فقط برای این بود که درس داشتم و نمیتوانستم همزمان فکرم را صد جا تقسیم کنم. تا اینکه سه هفته ی پیش عطای این شبکه اجتماعی را به لقایش بخشیدم و والسلام. در جواب غر غر کردن هایشان هم گفتم قول میدهم بعد از دفاع بیایم. این چند ماه بگذارید بنشینم سر درسم هر بار یک سوژه درست میکنید من هم بی جنبه، خودم را میشناسم وسوسه میشوم دائم بنشینم پای این جوک ها و این طرف آن طرف بفرستم از کار و زندگی افتادم.

به جایش بهشان قول دادم چند ماه دیگه پر قدرت و با دست پر برگردم به میدان. آره خلاصه این هم از داستان ما. 

 

  
نویسنده : دختر مشرقی ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٤