مرغابی های بی تربیت! /خرداد 1391

 

روزایی که می رفتم کتابخونه باید غذا هم با خودم می بردم. چون دیگه حساب سلفم بسته شده بود و باید از خونه میاوردم.

 اما بعضی موقع ها که ناهارخونه نداشتیم باید می رفتم از تریای دریاچه ی کتابخونه مرکزی غذا میگرفتم که فقط اسنک داشت.

 

 

 این تریا که نه، بوفه ی دریاچه اس.

 

 

 ( این کثیفیای روی میز تقصیر من نیستا. مسئولش تمیز نمی کرد.)

 

دو تا اسنک می گرفتم 1500 تومن.

ناهارمم پشت یه سری از میزایی که اونجا گذاشته بودن می خوردم.

 

دریاچه ی کتابخونه مرکزی یه سری مرغابی داره که اصلا روح و عمر و نفس این دانشگان. اگه کسی هم میره اونجا، وجود این مرغابیاس که میره. از بس که اینا نازن.

 

 

 

فقط یه ایراد دارن. اونم اینکه جوری رفتار میکنن که انگار نه انگار اونجا خانواده نشسته!

همینم خب بعضی وقتا واسه دانشجوها اونجا دردسر درست میکنه!

واسه پسرا که اهمیتی نداره، اونا قهقهه شونو میزنن اما خب دخترا سرخ میشن و از جاشون پا میشن که بدتر پسرا رو بیشتر می خندونه!

یه بار که اونجا نشسته بودم داشتم اسنکمو می خوردم که میز کناریم پنج شیش تا پسر اومدن نشستن. آقا چند دقیقه گذشت این مرغابیا شروع کردن کار زشت کردن!

حالا رسمشونم اینه که دو سه تا نر میریزن سر یه ماده! وااااااای یه جیغ و دادی راه انداخته بودن که نگو.این ماده ی بدبختو کرده بودن زیر آب، چپ و راست همدیگه رو میزدن تا بتونن رو سر این بیچاره سوار شن، حالا اینم گیر کرده بود بین اینا راه فرارم نداشت!

حالا شما این صحنه رو داشته باشید این پسرا هم داشتن اینا رو میدیدن، نمی دونید چه میکردن.عربده میزدن از خنده. از قهقهه گذشته بود! جدا از اینکه هی به دخترا نگاه میکردنو بلند بلند تیکه مینداختن. این وسط اسنک منم تو دهنم مونده بود سرمو انداخته بودم پائین و با موبایلم ورمیرفتم که یعنی من ندیدم و اصلا تو این وادی نیستم ولی داشتم میمردم از خنده.

 این ذلیل مردام مگه ول میکردن. این ماده هه از دستشون فرار کرده بود اینام به دنبالش جیغ و داد!

این پسرا هم بلند بلند می خندیدن میگفتن بهش نمی ده عصبانی شده! دوباره این نرا این بدبختو خفت کردن .وای دلم داشت براش میرفت داشتن باش اینجوری میکردن. به غیر منم دو ، سه تا دختر این طرف اون طرف تکی نشسته بودن، اونام سرخ شده بودن از خجالت و خنده قاطی هم. منم تک و تنها این وسط رومم نمی شد پاشم سرمو کرده بودم تو موبایلم و تند تند اسنک گاز میزدم تا آخر یه پسرا یه بطری آب معدنیو پرت کرد طرفشون خورد تو سر یکی این مرغابیا ول کردن بدبختو.

 ماده هه هم انگار که نیتروژن بهش زده باشن نمی دونید چه دوری گرفته بود و د برو که رفتیم.

خلاصه که خاطره ای شد واسه خودش.

 

اینم یه سری عکس از دریاچه و مرغابیاش.

 

 

 

اون کلبه چوبیه سمت راست، خونه شونه.

 

 

 

اینم شاهکار هنریه مشرقی خانم

  
نویسنده : دختر مشرقی ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳٩٢