مورد عجیب پایان نامه!

خوبیه پایان نامه اینه که به آدم نگاه "کل به جزء" بین میده. اونهایی که این نگاه را دارند که هیچ، اما به درد من که خیلی خورد. من آدم بسیار جزئی بینی هستم. همیشه در برخورد با مسائل اول آنچنان درگیر جزئیات خسته کننده میشم و آنقدر ذره ذره پیش میرم تا ته قضیه را که در آوردم و به کل رسیدم تازه میرم آن بالا و میبینم جریان چی بوده! حالا یا به گندم یا به شاهکارم نگاه میکنم و تصمیم میگیرم برایش جشن بگیرم یا تازه سروقت اشتباهاتم برم و درستشان کنم. نگاه "کلی" بینی که پایان نامه به من داد یاد گرفتم اول کلیت یک موضوع را سبک سنگین کنم. ببینم کجای کارم اصلا چی میخوام قراره کجا برم بعد آستین را بالا بزنم و شروع کنم به جویدن جزئیات.

مثلا کمکم کرد بدونم من واسه چی میخوام کار کنم؟ دیروز صبح رفتم مصاحبه بعد از این مدت که رفته بودم اولین جایی بود که خودم احساس کردم میدونم برای چی اونجا نشستم و برای چی دارم به این سوالات جواب میدم. این در شرایطی بود که تا همین چند تا مصاحبه ی کاری قبل، دقیقا نمیدونستم هدفم از کار چیه؟

مسلما این را مدیون تجربه ی پایان نامه ام هستم، بخصوص وقتی ازش دفاع کردم. انگار بعد از دفاع، هورمون "آهان! پس اینطوریه؟" توی بدن آدم ترشح میشه. هر چی بود که یک چیز جدید یاد گرفتم. خوش به حال اونهایی که همیشه نگاه "کل به جزء" دارند. وقتی با چیزی روبرو میشوند زود میتوانند موقعیت را آنالیز کنند و بعد درگیر شوند. برای من که این کار خیلی سخته و هنوز دارم قدم های اول را برمیدارم و دائما با خود جزئی بینم کلنجار میرم. 

 

 

  
نویسنده : دختر مشرقی ; ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٤

ارشد

فوق لیسانس به کل دنیایش با دنیای لیسانس فرق دارد. نمیدانم یادتان هست یا نه ولی زمانی که ارشد قبول شدم اینجا نوشتم که توروخدا برام دعا کنید ورودی بهمن باشم و چقدر نگران بودم. ولی الان که فوق لیسانسم را گرفتم خیلی خوشحالم و بیشتر از اینکه، همان مهرماه پرت شدم توی این دنیای جدید.

 مسلما این یکی از بهترین تصمیماتی بود که توی زندگیم گرفتم و پیشنهاد میکنم اگر بین گرفتن و نگرفتنش مردد هستید ارشد را بگیرید. اگر رفتید توش، خوب درس بخوانید و تمام انرژیتان را برایش بگذارید چون دوران آسانی نیست و نیاز به تلاش و تحقیق زیاد دارد. کلا با دوران لیسانس زمین تا آسمان فرق دارد. توی فوق لیسانس خودتی و خودت و باید یاد بگیری گلیمت را از آب بکشی بیرون. به غیر از تمام خوبی هایی که ارشد خواندن دارد خود کنکور خواندنش هم مزایای زیادی دارد که یکیش این است، درسهایی که دوران لیسانس شکمی پاس کردید این بار مجبور میشوید درست بخوانید و چون سنتان هم بیشتر شده بهتر درسهای قبل را یاد میگیرید. گرفتن فوق لیسانس لزوما برای آنهایی نیست که میخواهند استاد دانشگاه بشوند یا دکتری بخوانند. هر چند زمینه را فراهم میکند و حداقل اگر روزی دلتان خواست دکتری بخوانید فوق لیسانس داشتنتان کار را آسان میکند. بهرحال همیشه آدم یکجور فکر نمیکند و دغدقه هایش یک موضوع نیست. دو سال دیگر معلوم نیست درمورد اعتقاداتی که الان داریم یا احساساتی که الان داریم تجربه میکنیم چه نظری داریم. 

  
نویسنده : دختر مشرقی ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٤

دفاع

احساس خیلی خوبی دارم. حس میکنم مرز های علم را جابه جا کردم. وقتی میخواستم روی موضوع پایان نامه ام کار کنم همه گفتند کارت خیلی سخته و چرا موضوع به این سختی را انتخاب کردی و این حرفا. فقط استاد راهنمای با شخصیتم بود که گفت از پسش برمیای و بهم اعتماد کرد. برای اولین بار تصمیم گرفتم که با یک دست چند تا هندوانه برندارم و تمام تمرکزم رو بذارم روی یک کار. اون موقع نمیدونستم نتیجه چی میشه حتی خیلی وقتا وسط مسیر که بودم عذاب وجدان میگرفتم که چرا تمام وقتمو گذاشتم روی یک کار فقط. اما تصمیمی بود که گرفته بودم و میخواستم تا آخر پاش وایسم. روزی که دفاع کردم و تمام شد نتیجه گرفتم که تصمیمم درست بوده. حالا از اینکه با نا امیدی ها و عذاب وجدان های طی مسیر میدان را خالی نکردم خوشحالم.

  
نویسنده : دختر مشرقی ; ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٤

شهر یک نفره!

من به وجود خصلت های مشترک توی چهره های شبیه به هم اعتقاد دارم. هر آدم جدیدی که وارد زندگی ام میشود، بلافاصله در ذهنم اسکن میکنم و با آدم های قبلی زندگیم مقایسه میکنم. جزء به جزء و بلافاصله تشخیص میدهم که بر اساس هر تکه از رفتار یا حتی اعضای بدنش چه ویژگی هایی دارد. مثلا حالت چشم، مدل کفش، عادت غذایی، حتی کلماتی که به کار میبرد. همه برای من پکیجی از چند رفتار تکراری اند. خیلی زود تشخیص میدهم که مثلا این لاف میزند. آن یکی با معرفت است یا این خیلی خوب است خیلی خیلی خوب ... اما عجیب برای من این همه آدمیست که شبیه به هم اند. به نظر من آدم ها اصلا پیچیده نیستند. رفتارها خیلی شبیه به هم است. به تعداد  انگشت های دستت که  آدم ببینی بعدی که میآید میبینی از هر کدام از قبلی ها یک چیزی را دارد. البته اگر نخواهی خودت را گول بزنی! خیلی کمیاب شده اند آدم های متفاوت. اصلا از بس این "متفاوت" ها کم شده اند دلمان میخواهد خودمان را گول بزنیم که نه این یک چیز دیگر است! اما دیر یا زود همه چیز دست به دست هم میدهد و همان جلد قدیمی را میزند توی صورتمان. چی دارم میگویم! حتی قیافه ها و لباس پوشیدن ها مثل هم شده آنوقت من منتظر یک آدم متفاوتم؟ برای لباس پوشیدن که هزار نوع انتخاب داری، برای چهره که هر کسی یک شکلی آفریده شده اینطور به کسادی تنوع خوردیم آن وقت من از رفتار حرف میزنم که اینقدر قابل تقلید است؟ اینها را ول کن. حوصله ی بحث ندارم. خودم خوب میدانم بیوفتم توی سیکلش بیرون آمدنم هیهات است! آدم جو گیر و ته و تو درآری مثل من فقط باید تیتری حرف بزند وگرنه همه را فراری میدهد.

داشتم میگفتم به نظر من آدم هایی که شبیه به هم هستند حالا چه ظاهری چه رفتاری، خصلت های یکسانی هم دارند. و این برای من غمگین است. من دوست ندارم قضاوت کنم. دلم نمیخواهد بدبین یا خوش بین باشم. دوست دارم ذهنم برای هر کسی که تازه میبینم سفید باشد. خودش بیاید و خودش را برایم تعریف کند. آرام آرام شخصیتش را در ذهنم بسازد. چند وقتی که گذشت بعد بگویم این آدم از این هاست که ... و توی این سه نقطه چیزهایی بگذارم که از هیچ آدم قبلی عاریه نگرفته باشم. اینکه تا میبینم میگویم این خودخواه است چون مثل فلانی ... این مهربان است چون مثل فلانی ... از عمق نگاهش، از مدل کفشش، از رنگ چشمش، همه چیز زود برایم لو میرود. زود نا امید میشوم یا الکی اعتماد میکنم.  این را دلم نمیخواهد.

کاش آدم ها اینقدر شبیه به هم نبودند. کاش برای سبک زندگی، طرز آرایش، مدل دماغ، تیپ و هیکل هر کسی حق کپی رایت داشتیم. کاش هیچ کس نمیتوانست شکل دیگری باشد. کاش هی همه تو یک جا نبودیم. اینقدر اسمهایمان توی هم نمیلولید. نمیدانستیم اینقدر، نمیفهمیدیم اینقدر. 

آنوقت شاید دنیای هیجان انگیز تری داشتیم. شاید آن وقت هر روز غافلگیر میشدیم.

شاید اینبار من مجبور نبودم این آدمی که فقط یک ساعت است آمده جلوی چشمم را به جرم شباهت نگاهش، به جرم شباهت چانه و لبش، به جرم لحن صدایش، خودخواه بخوانم. کاش از این غمگین نمیشدم. ناامید نمیشدم. 

 

  
نویسنده : دختر مشرقی ; ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٤

← صفحه بعد